loading...

ناگفته های یک دختر موفرفری

ناگفته، دلنوشته، تکست،عاشقانه

بازدید : 0
جمعه 1 آبان 1399 زمان : 8:37

شاید اولین فیلمی‌که ازش دیدم کوچه بی نام بود اون موقع خیلی توجهی نکردم بهش چون نقش خیلی پررنگی هم نداشت فقط چون اسمش امیر بود باعث شد بیوگرافی شو بخونم و عکساشو ببینم آخه اون موقع داشتم یه کلکسیون از کسایی که اسمشون امیر جمع می‌کردم و معتقد بودم هرکی اسمش امیر خوشتیپ

مثلا امیر حسین آرمان

امیر جدیدی

امیر مقاره

امیر آقایی

و خیلی امیر‌های دیگر از اطرافیان

بگذریم سر فیلم بدون تاریخ بدون امضا بود که طرفدارش شدم و واقعا بهش گفتم بازیگر

کمی‌تو خاطرم کمرنگ شده بود تا اینکه آقازاره پخش شد و منی که شیفته بازی امیر آقایی بودم حالا شیفته نقشش هم شده بودم یه پست هم راجع بهش داشتم

رفتم اینستا که پیجش و ببینم آخه من اگه کسی و خیلی دوست داشته باشم پیجشو چک می‌کنم البته فالو نمی‌تونم کنم

واقعا شگفت زده شدم از همون اولش که نوشته بود عکسا متعلق به خودمه و اگه عکسی مال کس دیگه‌‌‌ای باشه حتما گفتم

متعجب بودم کسی که سال‌هاست بازیگره چرا انقد عکساش تو پیجش کمه؟

سرهم فکر کنم 7-8 تا عکس از خودش داشت و این خیلی متعجبم کرده بود و فهمیدم که به عکاسی هم علاقه داره و نویسنده هم هست

حدود یه ساعت پیش برنامه دورهمی‌و از گوگل دیدم با حضور امیر آقایی و واقعا شخصیتش همون چیزی بود که فکر می‌کردم

وقتی مدیری ازش سوال می‌پرسید می‌گفتم الان اینو میگه و جواباش هم خیلی متفاوت بودن گفت از 2012 اینستا داشته ولی کی باورش میشه که انقد عکساش کمن

یه جایشو خیلی دوست داشتم گفت من به این اعتقاد ندارم که خدای عادل یه چیزی و به یکی بده و به دیگری نده من به استعداد اعتقاد ندارم به استمرار اعتقاد دارم

اونقدر حرفاش قشنگ بودن که دوست دارم هزاران بار مصاحبه اش رو ببینم واقعا شخصیتش در عین حال که خیلی جدی و سخت گیره دوست داشتنی هست

اینکه انقدر راستگو بود واقعا به دل آدم میشینه اینکه عصبانیت خودشو گردن دیگران نمیندازه واقعا جای ستایش داره

و عاشق اینجا شدم که گفت ساحت عشق تو معصومیت کدوم یکی از ما معصومیم؟

دیوونه این جمله شدم و شده ملکه ذهنم

الان تو سینما هرکسی سعی می‌کنه یه جوری رفتار کنه که بهش بگن روشنفکر هرکسی سعی می‌کنه اونقدر مشکلات و مطرح کنه و هی موج سواری کنه تا بهش بگن مردمی

و شاید به تعداد انگشتان یک دست از بین این جمعیت واقعا اون چیزی هستن که میگن

خوشحالم تو همچین سینمایی همچین شخصیتی وجود داره

وقتی مدیری ازش پرسید روشنفکر داریم؟

نیومد ویژگی‌های روشنفکر و بگه و از این چرندیات صادقانه گفت نه

سخته یه آدم جدی و سخت گیر و دوست داشتنی و کار بلد و راستگو و باشی

از اونایی که شعار میدن متنفرم و واقعا امیر آقایی همچین آدمی‌نبود و واقعا حرفاشو باور می‌کنی و حس می‌کنی که داره از ته قلبش حرفاشو میگه و کاملا راستگو

و از نظرم دلیلی هم واسه دروغ گفتن نداره

خیلی دوست داشتم صادقانه گفت پر توقعم و با این وجود مثل خیلی از مهمونای دورهمی‌درجواب سوال آخر مدیری یعنی احساس خوشبختی می‌کنی اه ناله نکرد و نگفت هی نسبی با وجود اینکه هیمنایی که میگن خداروشکر خوبه از ازندگیشون کاملا راضین ولی امیر آقایی صادقانه و با لذت گفت خییییلی اونقدر قشنگ گفت که براش آرزو می‌کنی که خوشبختر بشه

فکر کنم قهرمانم و پیدا کردم:-)


برچسب‌ها: قهرمانم

The Times They Are a-Changin'
بازدید : 0
جمعه 1 آبان 1399 زمان : 8:37

بنده از صبح دارم ادبیات می‌خونم یعنی پدر هرچی تست بود و درآوردم و جالب اینجاست هرچی بیشتر می‌خونم بیشتر مشتاق می‌شدم

رفتم کتاب تست آجیم و که ازم بزرگتره آوردم و تستاشو که نه ولی یه بخش داشت که آرایه‌های لازم و توضیح داده بود و ممنی که فرق اضافه تشبیهی و اضافه استعاری و نمی‌دونستم الان کاملا مسلطم

و کلا امرو رو دور ادبیات بودم واقعا درس شیرینیه

الان خیلی دوست دارم هی اشعار حافظ و سعدی و اینارو بخونم البته جو گرفتم فردا درست میشه

وقتی یه کاری می‌کنم و از نظر خودم کارم واقعا بی نقصه دوست دارم ازم قدردانی بشه و وقتی این طوری نمیشه خیلی کلافه میشم

چند هفته پیش یه انشا نوشتم راجع به شباهت گیتار و انسان و فرستادم واسه دبیرمون این دبیرمون واقعا هر انشایی و 20 نمیده و بچه‌ها وقتی 18 میگیرن از خوشحالی بال درمیارن ولی من هیچوقت اینطوری نبودم همیشه دوست داشتم 20 بگیرم و می‌گرفتم

انشا واقعا عالی بود و هیچ کس همچین چیزایی به ذهنش نمی‌رسید ولی دبیر حتی نمره امو هم نگفت بد خورد تو پرم توقعم خیلی بالا بود تا امروز که لیست نمرات و داد دیدم واسه انشا اولم نمره نذاشته گفتم خانم چرا نمره منو نداشتی گفت بزار چک کنم بعد یه مدت گفت انشایی که فرستاده بودی سین شده بود و منم ندیدمش به عنوان نخوانده الان نمره اتو وارد می‌کنم بعد چند دقیقه یه تو پیوی یه استیکر آفرین و این چیزا فرستاد و تعریف کرد از انشا

حالم واقعا خوب شد چون زحمت کشیده بودم و نتیجه اشو می‌خواستم و دبیر هم همینطوری از کسی تعریف نمی‌کنه

این فقط یه نمونه خیلی کوچیک بود تا بهم ثابت بشه من واقعا نیاز دارم که از کارم تعریف بشه البته بی خودی نیست از نظرم اگه کسی لیاقت داشته باشه بایدم ازش تعریف کرد.

هووووف جمعه آزمون دارم خدایا کمکم کن لطفا

خیلی دوست دارم

The Times They Are a-Changin'
بازدید : 1
پنجشنبه 30 مهر 1399 زمان : 4:37

چی چیو بهترین کسی که می‌تونه برام برنامه ریزی کنه خودمم، از 15 شهریور که رفتیم مدرسه تا امروز هی برنامه ریختم هی نشد

یعنی دو روزم دوام نیاورد خسته ام از این بی برنامگی نموخوام

هووووف خوب فکر کن ببینم چی نمی‌ذاره برنامتو درست انجام بدی

چی زل زدی به من فکر کن خو

فکرم نمیاد د اگه می‌دونستم چی خرابش می‌کنه که دیگه مشکلم چی بود

چقد دوست دارم درس بخونم ولی نمیشه کتابامو دوست دارم ولی یه چیزی مانعم میشه برم سمتشون

اه این برنامه‌هام ریدن به اعصابم امتحان مدرسه از یه طرف آزمون از یه طرف و من به هیچ کدوم نرسیدم اصلا برنامه‌هارو نگاه می‌کنم سرم سوت میکشه

مثلا آزمون درس یک میاد و مدرسه سه درس امتحان میگیره

دلم می‌خواد خونه دبیرامون و پیدا کنم و شب برم بگیرمشون به رگبار و بیام خونه صبح و با آرامش بخوابم

بابا اینا کی این قدر پر رو بودن جرعت نداشتن یه درس و تند درس بدن تو یه ماه یه امتحان می‌گرفتن الان دستمون بهشون نمیرسه پلنگ شدن‌‌‌ای خدایا حداقل یکیشون و بهم بدی خرخرشو بجوم باور کن کار دیگه نمی‌کنم فقط خرخره

بعضی وقتا به سرم می‌زنه حرف دلم و بهشون بزنم و بگم که تنننننند درس میدید ولی از بعدش می‌ترسم و یعنی اصلاااا جنبه ندارن و ......

این فقط حرف من نیست حرف همه بچه‌هاهم هست هر شب تو گروه در این مورد چت می‌کنیم ولی باید خفه بشیم یعنی تو مدارس ایران هم حق نداری حرفتو بزنی و اعتراض کنی بدون هیچ منطقی می‌کوبنت

بله نگار چی فکر کردی اینجا ایرانه

آها نامردی نکنم یه دبیر داریم خیلی خوب درس میده و دقیقا با بودجه بندی جلو میره دبیر تربیت بدنی

آقااااااااا شاید یکی کرونا بگیره و نتونه حاضر بشه سر کلاس یعنی خودتم بکشی بگی کرونا گرفتم میگه بااااید حاضر شی خوب شاید واقعا کرونا گرفته یعنی نمیشه

خوووووب میشه برم خونه اشون و با همسراشون دعواشون بدم یا بمب بزارم تو خونه اشون یا نه بی خیال همون رگبار گرفتن خونه بهترین گزینه اونطوری حس خیلی خوبی بهت دست میده

پس منتظرم نیمه شب بشه

زمین‌لرزه ۷ و نیم ریشتری در آلاسکا/ هشدار سونامی صادر شد
بازدید : 0
سه شنبه 28 مهر 1399 زمان : 1:39

امروز خیلی غیر منتظرانه دبیر زیست نمونه سوال گذاشت و گفت جواب بفرستید

منم خونده بودم ولی نه خیلی استرس گرفتم نکنه خراب کنم

سوالا تعدادشون کم بود سطحشون متوسط و تونستم جواب بدم

بعد امتحان دوستم پیام داد که چی کار کردی و اینا

یه جاش گفت نگار می‌بینی هم سن و سالای ما الان واسه این خوشحالن که بچه شون داره حرف زدن یاد می‌گیره و ما واسه این خوشحالیم که امتحان ۲۰ می‌گیریم

هی میگن دهه ۶۰ نسل سوخته‌‌ان‌والا وا نسل سوخته ایم

کلی خندیدم و شروع کردم نصیحت کردن یعنی این جوذ مواقع حرفایی می‌زنم که ممکنه خودم قبول نداشته باشم😂

چند سال پیش یکی از پسر عمو‌هام ازدواج کرد با یه دختر که یک سال از من بزرگتر بود من اون موقع پایه پنجم دبستان بودم

مامانم دعوتشون کرده بود و من با تعجب خیره شده بودم به دختره باورم نمی‌شد که پایه شیشم هست و ازدواج کرده

درست مثل زنا شده بود یعنی لباسای خانومانه دو تا دست پر طلا(😒) و صورتی اصلاح شده

فرداش رفتم مدرسه و به دوستام گفتم اونا هم تعجب کردن و کلی حرف زدیم در موردش

و الان اون دختر حامله و اصلااااااا مشخص نیست که ۱۷،۱۸ سالشه انگار یه زن بزرگه

من و دوستام هم عقیده هستیم و میگیم انقد زود نباید ازدواج کرد یعنی وقتی یه دختر زود ازداج می‌کنه با کنجکاوی همش ازش سوال می‌پرسیم ولی اصلا دوست نداریم جای اون دختر باشیم.

سال سوم راهنمایی بودیم دبیرستان اینطوری که اگه زنگ آخر باشه درس مهمی‌هم نباشه مثل انشا جغرافیاو .... دبیر هم زن باشه بچه‌هام پایه صد درصد بحث به ازدواج میرسه😂

اون روزم یه همچین روزی بود و کل بچه‌ها تیم شده بودیم و از بدی ازدواج و بچه می‌گفتیم خب دبیر هم که نمی‌اومد پابه پای ما از بدی‌هاشون بگه اون سعی داشت نظرمون و عوض کنه ولی فایده نداشت

یهو دوستم که آخر نشسته بود گفت

خانم ما که از ازدواج بدمون نمیاد از بچه آوردنم بدمون نمیاد فقط دلمون به حال اون بچه‌‌‌ای می‌سوزه که قراره ما تربیتش کنیم

یعنی کلاس منفجر شد از خنده دبیر که داشت زمین و گاز می‌گرفت و وقتی خوووووب خندید گفت والا حق دارید باهاتون موافقم

حالا خدا آخر عاقبت اون بچه رو بخیر کنه

نمی‌دونم چرا این عمه من فکر می‌کنه زمانه همون زمانه خودشونه که همه دخترا آینده اشون و تو ازدواج می‌دیدن وزود ازدواج می‌کردن به خدا عوض شده همه چی عوض شده

همش سالی یه بار میاد خونه امون همون یه شب پیرمو در میاره انگار فقط من مجرد موندم بابا جان من هنوز دبیرستانیم اوایل خیلی بهم بر می‌خورد و ناراحت می‌شدم ولی یه چند سالی که گذشت عادت کردم به این اخلاقش اون از نظر خودش خوب ما رو می‌خواد و دیگه اهمیتی نمیدم

یادمه دوسال پیش بود نشسته بودیم گفت

الان من می‌خواستم نگار مال محمد بشه ولی رفت یه دختر غریبه رو گرفت

داشتم از عصبانیت منفجر می‌شدم گفتم به درک بزار بگه پررو بی ادبه ولی من باید حرفم و بهش بزنم

گفتم عمه خیلی ببخشیدا ولی مگه من وسیله ام که مال کسی بشم؟ شمام لطفا ازاین به بعد انقد نگین نگار و بدید به اون به این نه تنها من بلکه واسه هییچ دختری همچین چیزی نگید آقا محمدم بهترین کار و کرده با کسی که دوسش داشته ازدواج کرده

واقعا نمی‌دونم این همه جرعت و از کجا آوردم ولی از خودم راضی بودم

حالا هرکی جای عمم بود آدم میشد ولی اون.....

کارم کاملااااا درست بود تمام

وقتی از تبعیض حتی به کلامی حرف می زنیم
بازدید : 1
سه شنبه 28 مهر 1399 زمان : 1:39

بله همونطوری که خودم و می‌شناختم ساعت ۵ بیدار نشدم و دینی نخوندم

و امتحانم نگرفت وای خدایا مرسی خیلی دوست دارم

اگه بیدار می‌شدم می‌خوندم بعد امتحان نمی‌گرفت می‌مردم حتما

آها من منتظر بودم دبیر بیاد فصل و شروع کنه دیدم داره درس سه این فصل و میگه😵😵😵

اخه کی؟ همشون شدن عین فرفره هر کدومشون روزی دوتا فیلم می‌ذارن و تمام تدریس کردن

ای حیف این نتی که مصرف می‌کنم و میرم سر کلاسشون

واسه بیمه باید ۵۹۴۱ تومن واریز کنیم به حساب معاونمون منم دقیقا می‌خوام ۵۹۴۱ تومن بریزم چطوره؟

ما کار درست و می کنیم.مگه نه؟؟
برچسب ها 😘+y , 😘+meaning ,
بازدید : 0
سه شنبه 28 مهر 1399 زمان : 1:39

وای دارم می‌ترکم از خنده بد جوری آب لازمم انقد خندیدم گلوم گرفته

همش گلوم و صاف می‌کنم هی بدتر میشه حوصله ندارم برم آب بخورم

آجیم اومده به اون یکی آجیم میگه جریان مو مو شنیدی

اونم گفت نه چی هست؟

آجیم کلی آب تاب داد و جو داد و کلی اون یکی آجیم و ترسوند این آجی منم خیلی ترسو خییییلی یعنی خیلی‌ها

زنگ زده به هرکی که می‌شناسه و نمی‌شناسه میگه حواستون باشه‌ها

وای به خدا مردم از خنده هرچی میگم بابا نترس کاری ازش برنمیاد تا وقتی که تو اجازه ندی و سمتش نری

ولی انگار نه انگار با داداشم کلی سربه سرش گذاشتیم و دادشمم که پایه یعنی بدتر ترسوندیمش

خوب به من چه هرچی گفتم نترس گوش نکرد منم گفتم خوشش میاد

حالا خدایی در کثری از ثانیه یه چیزایی واسه ترسوندنش به ذهنم میرسد که عمرا اگه کلی فکر می‌کردم یادم بیاد

بابا بی خیال چرا انقد جو میدید آخه یه عروسک به اون مزخرفی ترس داره؟

خدایی آنابل یه ذره فقط کمی‌از این بهتر بود اون حداقل میشه گفت یه کم ترسناک بود ولی آخه مو مو؟

آخ آخ بمیرم واسه آجیم که با استرس داره با دوستش چت می‌کنه اصلا قیافش دیدنیه

گلوم خوب نمیشه چرا

دلم یه فیلم ترسناک می‌خواد که امشب ببینم با دادشم تو توتاق بشینیم و تا صبح به فیلمه و اون جیغایی که می‌زنن بخندیم ولی نموشه

آخ یه چیزی یادم افتاد چند وقت پیش داشتیم با داداشم فیلم ترسناک میدیدم کلا همه جا میگیم ما از فیلم ترسناک نمی‌ترسیم خدایی ترسم ندارن منکه بیشتر می‌خندم

داشتم می‌گفتم ساکت بودیم و فیلم هم یه جای آروم بود و زنه داشت یه چندتایی چمدون و باز می‌کرد اولی و باز کرد دومی‌باز کرد سومی‌باز کرد و هی ادامه داد که یهو از تو یکیشون یه چیزی شبیه اسکلت در اومد وای منکه داشتم نگاه می‌کردم یهو دادشام پرید هوا چند لحضه کپ بودم که این چشش شد و وقتی فهمیدم ترسیده از ته دلم زدم زیر خنده اونقدر بلند که مامانم که تو‌هال خوابیده بود بیدار شد و کلی غر زد

حق به جانب می‌گفت من نترسیدم خوب همه جاش ساکت بود یهو اومد بیرون و شوکه شدم

گفتم آره جون عمت نترسیدی فقط دومتر پریدی هوا

اونشب انقد اذیتش کردم که می‌گفت می‌خوام تلویزیون و خاموش کنم برو بخواب دیگه مجبور شدم ساکت شم تا ادامه اون فیلم و ببینم

الانم دلم فیلم می‌خواد البته فقط با داداشم ببینم چون بقیه پایه نیستن یا می‌ترسن داداشم هم پایه هم اونقدر مسخره بازی درمیاره که دل و رودم میریزه بیرون

بریم ببینم خواهرم به آب قند احتیاج نداره

ما کار درست و می کنیم.مگه نه؟؟
برچسب ها
بازدید : 0
دوشنبه 27 مهر 1399 زمان : 0:38

فردا امتحان دینی دارم و هیچی نخوندم نمی‌خونمم حالا من خوشخیال گذاشتمش واسه فردا صبح ساعت5

هی امیدوارم بیدار بشم

دلم گرفته بدم گرفته یه اخلاق گند که دارم اینه

وقتی یه چیزی ناراحتم می‌کنه فقط غصه اونو نمی‌خورم بلکه همه مشکلاتم یادم میان همه اتفاق‌های بد همه چیز از کوچک تا بزرگترینشون و غصه همرو با هم می‌خورم.

جدیدا اشکم تموم شده یعنی ممکنه واقعا تموم شده باشه یعنی تنها رفیق تنهایی‌هام تنهام گذاشت؟

اشکم تو هم خسته شدی و رفتی منم خسته ام ولی من نمی‌تونم برم نمی‌تونم خودم و ول کنم و برم

خب دیگه احساسیش نکنم بدجوری گشنه ام و هیچی هم خوشم نمیاد کم مونده مامانم از خونه بیرونم کنه همش میگم گشنه امه میگه خوب اینو بخور میگم نه نمی‌خوام دو دقیقه بعد باز میگم گشنمه

خدایی خوب تحملی داره منو تحمل می‌کنه

تعمیر آسانسور در ملارد، سرویس‌ و نگهداری آسانسور در ملارد
بازدید : 0
دوشنبه 27 مهر 1399 زمان : 0:38

از خودم دلخورم چون هنوزم نمی‌تونم آدما رو بشناسم هنوزم فکر می‌کنم 《آدم》پیدا میشه

هنوزم امید دارم همه مثل هم نیستن هنوزم فکر می‌کنم همه مثل خودم فکر می‌کنن مثل خودم دنیا رو می‌بینن

ولی نه نگار بسه اون همه حماقت دیگه بسه بزرگ شو بزرگ شو اطرافتو بشناس واقعیت زندگیتو بشناس و آدم نماهارو هم بشناس

همه مثل تو فکر نمی‌کنن همه مثل تو نمی‌بینن همه طاقت ندارن همه آدم نیستن

چقدر دیگه می‌خوای احمق بمونی تا کی تا وقتی که همه تک به تک احمق بودنتو بکوبن تو صورتت؟

احمق منم منم که با افکار بچه گانه و رنگی رنگی زندگی می‌کنم و فکر می‌کنم این دنیا مثل دنیای توی کارتون‌هاست نه نیست

درست عین باب اسفنجی می‌مونم درست به اندازه اون احمقم و زندگیم و رنگی رنگی و زیبا تصور می‌کنم و فکر می‌کنم همه هم مثل منن

ولی اختاپوس‌های زندگیم زیادن و پاتریک‌ها کم خرچنگ‌های زندگیم زیادن و سندی‌هام کم و من احمقانه به اختاپوس‌ها و خرچنگ‌ها علاقه دارم و ولشون نمی‌کنم حتی گری حلزون کوچیکم هم می‌دونه که من احمقم اون از من باهوش تره

اگه جای سازنده باب اسفنجی بودم حتما یه قسمت می‌ساختم که توش باب متحول میشه و عقلش میاد سر جاش

ولی عاشقانه پاتریک زندگیم و دوست دارم و الان ارزششو بیشتر می‌فهمم

دوست دارم پاتریک احمقم

من چه دختر خوبیم!!!
بازدید : 1
يکشنبه 26 مهر 1399 زمان : 0:38

به جان خودم بیخیال تر از من تو این دنیا وجود نداره +نگار مگه میشه نه مگه میشه خسته نشی یه وقت

کالای ایرانی ؛نام ایرانی
بازدید : 2
شنبه 25 مهر 1399 زمان : 23:38

آخر داغ تو بر دل من ماند آخر عشق تو...

از خواب بیدار میشم و آلارم و خاموش می‌کنم و دوباره میرم زیر پتو و تو ذهنم ادامه آهنگ و می‌خونم

دست مرا خواند بی تو آدم سابق نشدم من دگر عاشق نشدم

و باز هم متعجب میشم از این کارم انگار به صورت غیر ارادی ادامه شعرو می‌خونم هر روز کارم اینه و هر روز زیر پتو چند دقیقه‌‌‌ای فکر می‌کنم که چرا ادامه اش و تو ذهنم می‌خونم؟

و بعد شونه‌‌‌ای فرضی بالا می‌ندازم و تو ذهنم از صدای رضا بهرام تعریف می‌کنم و قربون صدقه اش میرم.

و این سوال میاد تو ذهنم که آخه چرا این آهنگ دمو قشنگ تری داره؟ نمی‌دونم شایدم از نظر من این قشنگ تره

مکالمه‌های تکراری توی ذهنم یه گشه می‌زارم و از زیر پتوی گرمم میام بیرون و غم عالم به دلم میشینه چرا که توی این هوای سرد باید برم تو حیاط

با فکی که از شدت سرما میلرزه و بدنی مچاله شده میام تو خونه و انگار که صد ساله تو یخبندان مونده باشم با سرعت نور خودم و به بخاری میرسونم

میرم سراغ صبحانه به خواهرم که با اشتها می‌خوره نگاهی می‌کنم و یه لیوان چای واسه خودم میریزم و بعد میشینم و با لذت به شکالات تلخای تو ظرف خیره میشم یکی و برمی‌دارم و می‌زارم تو دهنم و تلخیش و حس می‌کنم با لذت چشامو می‌بندم و میگم اووووم خدای من خیلی خوشمزه

مامانم مثل همیشه میگه چی چیو خوشمزه مزه ذهر مار میده حیف پولایی که میدم این و می‌خرم

و یه ضرب و المثل به زبون خودمون یادم می‌افته در جواب این حرفش ولی نمی‌تونم بهش بگم و اینجا هم نمی‌تونم بگم

فقط از گوشه چشم نگاش می‌کنم و میگم من دوست دارم هرچی تلخ تر بهتر

نه اون من و درک می‌کنه نه من اونو خواهرم و که چطور می‌تونن اول صبحی صبحانه بخورن؟

طبق معمول نصف چای و می‌خورم میرم تو اتاق عزمم و جزم می‌کنم که درس بخونم

کتابو باز می‌کنم و شروع می‌کنم اهم گفتار اول فصل دو گیرنده‌های حسی ....

عععععه این ترک دیوار اینجا چی میگه این ترک قبلا اینجا نبود پس چطور ایجاد شده

بعد مدتی به خودم میام و میبینم کلا تو این دنیا نبودم خب اول به چی فکر کردم آها ترک دیوار و آخرش رسیدم به ریشای رضا رشیدپور;-)

خوب نه نه دیگه درس می‌خونم خوب کجا بودم؟

صدای احوال پرسی میاد و بله مهمون مگه ساعت چنده که مهمون اومده؟

از صدا‌ها تشخیص میدم که عمه ام و دختر عمه ام با پسر کلاس شیشمش اومدن خووووووب چیزه اینارو دوست دارم حالا وقت زیاده بعدا درس می‌خونم

کلا بچه‌هارو دوست دارم و کلی با پسرشون بازی کردم آها اسمش متین

مامانش گفت نگار عزیزم متین خیلی اذیتت کرد دیگه برو درستو بخون

و من گفتم نه بابا بازی کردن با بچه‌هارو خیلی دوست دارم

و متین اخمی‌کرد و گفت من بچه ام؟؟؟؟!!

خوب آره دیگه بچه ای

نخیر من بزرگ شدم دیگه نگو بچه

چشمام چهارتا میشه و پیش خودم میگم من تا این سنم هنوز بهم میگن بچه

هر لحضه بیشتر تعجب می‌کردم تلگرام و واساپ و فیسبوک و اینستا و همه چی داشت و کاملا حرفه ای

من شیشم بودم جلوی کولر وایمیستادم میگفتم آااااااااااااا

گفت نگار می‌خوای برات فال بگیرم منم با ذوق گفتم آره آره چطوری؟

گفت این فال واسه اینه که بدونی طرف مقابلت دوست داره یانه

بی حواس گفتم طرف مقابل یعنی چی؟

گفت یعنی کسی که دوسش داری

دیگه چشمام بیشتر از اون باز نمیشد و دهنم دیگه باز شد و هنگ کرده بودم

ساعاتی پس از اینکه بنده ری استارت شدم و دوباره برگشتم گفت خوب چشاش چه رنگیه

و من گفتم من که کسیو دوست ندارم که بدونم چشاش چه رنگیه

گفت نه دیگه حتما کسی هست بگو

بابا من کی تو فکر این چیزام دست از سرم بردار اصلا بگو بینم تو حتما کسیو دوست داری آره؟

با اعتماد به نفس گفت آره اسمش زهرا

و باز هم نگاه خیره من به موجود روبه روم

کم مونده بود گریه کنم بگم ولم کنید برم تو افق محو بشم

رفتیم تو اتاقم و میگه مگه بچه‌‌‌ای این همه عروسک داری؟

لب بر میچینم و میگم به توچه دوست دارم اصلا تو خیلی خودتو بزرگ کردی همه زندگیم عروسکامن

اون نشست پشت کامپیوتر منم گوشی اونو گرفتم تو بخش آهنگاش بودم که حواسم نبود و یه لیست و حذف کردم یکی زدم تو سرم و گفتم متین

ها

چیزه یعنی

چیه؟

خوب ببین حواسم نبود یه لیست آهنگاتو حذف کردم

اوف گفتم چی شده فدای سرت

باز هم منو تعجب به خدا اگه من بودم یه دونه مو روی سر اون آدم نمی‌ذاشتم

یه کم تمرین ریاضی داشت که کمکش کردم و بعد رفتیم واسه شام و بعدش چای که من شکلات تلخ خوردم دختر عمه ام گفت اه نگار چطور اینارو می‌خوری

ولی خیلی خوشمزه

نه افتضاحه

و متین قصه:مامان خوب هر کی سلیقه خودشو داره و از یه چیزی خوشش میاد نگارم اینو دوست داره

آخه من امروز چقد تعجب کنم این آخریو اگه همه می‌فهمیدن خیلی از مشکلات حل میشد

به این فکر می‌کنم که آینده اگه خواستگار اومد حتما با متین مقایسه اش کنم ببینم چقد از ویژگی‌های اونو داره

به این نتیجه رسیدم که من بچه ام و متین با من بازی می‌کرد نه من با اون

آتش روی آتش{پارت 3}

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب : 6
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 16
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 61
  • بازدید ماه : 315
  • بازدید سال : 315
  • بازدید کلی : 315